تبليغاتX
پروانه تنها
نوشته های یک عاشق تنها
دیروز خیلی حالم گرفته بود ٫ دوستم یه بیتی رو واسم خوند که دیگه نزدیک بود تموم کنم .

فریاد که از شش جهتم راه ببستن

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:56  توسط تنها | 
رنگ آرایش و ابرو لختی و آن پیچش مو

لحظه ها را دیده هر سو تا که بینم از کسی رو

من تو را هر لحظه دیدم می ندانم مستی از چیست

در جوارت تا نشینم جام باده بی سبب نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 18:54  توسط تنها | 
از امروز تا ۱۴ فروردین نمی تونم عشقمو ببینم , آخه کلاسای دانشگاه تعطیل شده , نمی دونم دوریشو چطور تحمل کنم ؟!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 7:47  توسط تنها | 

قلب شكسته

آسمان سوزان و صحرا در گداز

راهمانده ، تشنه لب ، غرق نياز

 

پا برهنه بودم و من نا اميد و خسته

اين جهان الطاف خود را پيش رويم بسته

 

آب ديدم من سرابي بيش نيست

راه ديدم من غباري بيش نيست

 

در فغان ، درمانده بودم من بسي

اشك ريزان مي دويدم تا بديدم من كسي

 

خسته و نالان بيافتادم به پيش روي او

درد دل كردم ندانستم همي از خوي او

 

جرعه ي آبي طلب كردم زاو با قلب پاك

مشك دادم تا بنوشم ، من بديدم پر ز خاك

 

راه آبادي و همراهي ز او خواهان شدم

راه بيراهه نشانم داد و من تنها شدم

 

راه فرهاد و ره مجنون كه پيشم باز شد

سرنوشتم عاقبت با بختشان همساز شد

 

من نمي دانسته ام تا اين چنين خواهان شوم

با جواب سخت نه ،من اين چنين نالان شوم

 

گر كه شورآب هلاكت بار مي دادي به من

راه سختي و مصيبت مي گشودي پيش من

 

تشنگي را تا ابد با جان و دل من مي خرم

راه خار و سنگ را تا آخرش من مي دوم

 

رنج و سختي ديده ام من از برايت هرچه بود

كارها كردم برايت ، تو نمي داني چه بود

 

در كمينت ، گرگهاي خوش نما را رانده ام

پيش شيطان سيرتان آهنگ رزمي خوانده ام

 

نيتم پاك و نكردي اين دل من را تو شاد

آرزو دارم تو را در زندگاني تا ابد پيروز باد

 

گر چه مهرت در درون من نشست

اين بدان حالا دگر قلبم شكست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 16:40  توسط تنها | 

در حسرت نگاهت می میرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 7:35  توسط تنها | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 17:55  توسط تنها | 
kiss

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 22:0  توسط تنها | 

معشوق

ديدگانم از قشنگي تاكنون خاموش بود

اين زبانم نغمه ي تنهائيم را مي سرود

 

پرتويي روشن درون سينه ام محبوس بود

ظلمت تنهائيم اين روشنايي مي زدود

 

در درون غار تنهايي خود مي زيستم

هر زمان از بي كسي من اشك خون مي ريختم

 

روزها از بهر نوري مي دويدم هر كجا

چون بديدم نور اندك من شكستم سنگها

 

ناگهان روشن شد اين عالم ز نور

اين قشنگي را بديدم با همين چشمان كور

 

نور زيبا آسمان تيره ام را پاك كرد

تير چشمش قلب من رااين چنين افگار كرد

 

اين چه مخلوقي است من در دام او افتاده ام

همچو مشعل بود من در ظلمتي جان داده ام

 

او چو ليلي بود و من مجنون ديدارش شدم

همچو حوري بود ومن آشفته بيمارش شدم

 

بس كه از شمع دور ماندم مست و ديوانه شدم

تا بديدم روي ماهش همچو پروانه شدم

 

هر زمان از ياد او در خواب و رويا مي پرم

تيشه اي دستم دهد من بيستون را مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 21:36  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این نوشته ها درد دل یه عاشق تنهاست که می خواد به شما بگه و ازتون کمک بگیره

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
شعر
عکس
نوشته عاشقانه
درد دل
پیوندها
گمگشته
كهكشان دل
آمار بازديدكنندگان
 

 RSS